سيد ظهير الدين مرعشى

84

تاريخ طبرستان و رويان و مازندران ( فارسى )

حمويه به نصر بن حسن فيروزان نوشت و گفت : چون قرابت تو با مجد الدوله مستحكم است عقل چنان اقتضا مىكند كه مدد و معاونت دريغ ندارى ، و ولايت قومش را نيز به تو رجوع مىرود . و نصر بن الحسن بدين لمعه بر برق منخدع گشت و كوچ كرد . چون به سارى رسيد ، راه جرجان را از جانب چپ بگذاشت و از جانب راست برفت . چون نزديك قومش رسيد سرّ ضمير خود را اظهار كرد و انديشه‌يى كه در باب مطاوعت مجد الدوله در دل داشت ، با اتباع خود درميان نهاد ، و كلمهء مختلفه بر زبان راند . جمعى به ولايت استندار رفتند و بعضى ميل جرجان كردند ، و نصر با بقاياى لشكر به قومش رفت و به ابو على حمويه كس فرستاد و از او قلعه‌يى درخواست كرد كه بدان مستظهر شود و رحل و ثقل خود آنجا برد . قلعهء جومندرا به دو دادند ، و او رخت و بنهء خود را آنجا برد . و چون ابو على آن رخت را مشاهده كرد و از اثر شرّ و غوايل نصر آگاه شد ، رو به سارى نهاد و بر عزم جرجان روانه شد . و چون بدانجا رسيد ، منوچهر قاصدى به سر قاصدى به نزد پدر فرستاد . و از معرض عقوق و اهمال حقوق تجاوز ننمود و عذر خواست ، و در اين وقت ابو على از بيستون بن تجاسف به سبب قرابت او انديشيده به مخالفت مستعدّ شد ، تا قابوس او را گرفته به رى فرستاد ، و خود به جرجان رفت . و بر ظاهر شهر به جانب مشهد داعى فرود آمد ، و اصحاب شمس المعالى قابوس دل بر مقاومت نهادند و از بام تا بشام مىكوشيدند و دو ماه متوالى ما بين ايشان جنگ مىبود تا در جرجان قحطى برخاست ، و طعام نايافت شد . لشكر خصم از جانب مشهد به سبب قلّت زاد به جانب محمدآباد نبشتند ، تا از طرف چناشك علوفه به دست آورند ، و به سبب تواتر امطار از طلب علوفه و زاد بازماندند ، و طوفانى برخاست . چون اصحاب قابوس ايشان را در آن محنت ديدند از حصار به درآمدند و از مطلع فلق تا مقطع شفق به حرب و قتال اشتغال نمودند ، و يك‌هزار و سيصد مرد را از ايشان بكشتند و اسپهسالار بن گورنگيج و زرهواى و جستان بن اشكلى و حيدر بن سالار و محمد بن وهسودان را اسير بگرفتند . و از حشم و خيل ايشان غنيمتها گرفتند و شمس المعالى امير قابوس شكر بارى تعالى به تقديم رسانيد . و چون ابو على حمويه از